<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<!-- generator="wordpress/2.0.2" -->
<rss version="2.0" 
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>Tanz</title>
	<link>http://parvizkhatibi.com/tanz</link>
	<description>Firoozeh Khatibi's Daily Blog</description>
	<pubDate>Tue, 29 Apr 2008 19:49:10 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.0.2</generator>
	<language>en</language>
			<item>
		<title>Ebrahim Golestan and Forough/ Firoozeh khatibi report from Stanford University 2007</title>
		<link>http://parvizkhatibi.com/tanz/?p=34</link>
		<comments>http://parvizkhatibi.com/tanz/?p=34#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 29 Apr 2008 19:49:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>firoozehkj</dc:creator>
		
	<category>Tanz</category>
		<guid isPermaLink="false">http://parvizkhatibi.com/tanz/?p=34</guid>
		<description><![CDATA[گلستان: رابطه من با فروغ فرخزاد، یک مساله خصوصی است 

فیروزه خطیبی (لس آنجلس)
پس از سی سال سکوت، ابراهيم گلستان نويسنده و فيلمساز سرشناس ايرانی  ساکن انگلستان موافقت کرد تا در يک جلسه پرسش و پاسخ با عباس ميلانی، رييس بخش مطالعات ايرانی دانشگاه استنفورد در شمال کاليفرنيا شرکت کند.
هرچند ورود به اين جلسه برای همگان آزاد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h2 dir="rtl"><font face="Times New Roman"><span lang="AR-SA">گلستان: رابطه من با فروغ فرخزاد، یک مساله خصوصی است </span><span dir="ltr"><br />
</span></font></h2>
<p><span lang="AR-SA"><a href="http://www.radiofarda.com/##" /><a title="فیروزه  خطیبی (لس آنجلس)" href="javascript:%20newwindow%20=%20window.open('/authors/1034.html',%20'popAuthor',%20'toolbar=0,location=0,status=0,menubar=0,scrollbars=1,resizable=1,width=640,height=480');%20newwindow.focus();"><font face="Times New Roman" color="#ff850d">فیروزه خطیبی (لس آنجلس)</font></a><br />
</span><span lang="AR-SA"><font face="Times New Roman">پس از سی سال سکوت، ابراهيم گلستان نويسنده و فيلمساز سرشناس ايرانی  ساکن انگلستان موافقت کرد تا در يک جلسه پرسش و پاسخ با عباس ميلانی، رييس بخش مطالعات ايرانی دانشگاه استنفورد در شمال کاليفرنيا شرکت کند.<br />
</font></span><span lang="AR-SA"><font face="Times New Roman">هرچند ورود به اين جلسه برای همگان آزاد بود اما به خواست آقای گلستان  اجازه صدا برداری از اين جلسه ممنوع اعلام شد.<br />
</font></span><span lang="AR-SA"><font face="Times New Roman">«ابراهيم گلستان در گفت وگو با عباس ميلانی» عنوان برنامه سه ساعته ای بود که با حضور عده کثيری از علاقمندان در سالن کابرلی آديتوريم دانشگاه استنفورد درپاولو آلتو در نزديکی شهر سن فرانسيسکو برگزار شد.<br />
</font></span><span lang="AR-SA"><font face="Times New Roman"> اين برنامه که نتيجه چند سال پافشاری آقای ميلانی برای متقاعد کردن آقای گلستان برای حضور در جمع و پاسخ به سئوال های او بود تماما  به زبان انگليسی انجام شد.<br />
</font></span><strong><span lang="AR-SA"><font face="Times New Roman">گلستان در بيست سالگی در مقام سردبيری روزنامه ارگان حزب توده مدت ها پيش از آنکه انتقاد از استالين به صورت  شيوه  زودگذری از مد روز درآيد دست به انتقاد از او زد و يکی از اولين ايرانيانی بود که بافت جامد روشنفکرانه و ملی گرايی عريانی که مشخصه مارکسيسم روسی بود را زير سئوال برد<br />
</font></span></strong><strong><span lang="AR-SA"><font face="Times New Roman">عباس میلانی<br />
</font></span></strong><span lang="AR-SA"><font face="Times New Roman"> پيش از آغاز مناظره و پرسش ها، آقای  ميلانی در معرفی ابراهیم گلستان  ضمن مقايسه او  با آندره مالرو، فيلسوف و متفکر برجسته فرانسوی، وی را يکی از شخصيت های  اصلی جنبش روشنفکری ايران در سال های اخير و هنرمندی خواند که هرگونه تعريف منصفانه از شخصيت هنری او می تواند گزافه گويی محسوب شود.<br />
</font></span><span lang="AR-SA"><font face="Times New Roman">آقای ميلانی در اين مقدمه گفت: «نقاط برجسته کاري و درخشان  ابراهيم گلستان، در طول نيم قرن فعاليت هنری در اغلب  رشته های گوناگون از رمان نويسی تا سينما،  و از شکسپير تا برنارد شاو را دربر می گيرد و شامل  اکثر جنبش های روشنفکری قرن بيستم  ايران  می شود که در سير صعودی آن «گلستان » يا به اوج رسيده است و  يا يکی از نخستين کسانی بوده است که به نقد راديکال اين جنبش ها  پرداخته است». <br />
</font></span><span lang="AR-SA"><font face="Times New Roman"> او افزود:«گلستان در بيست سالگی در مقام سردبيری روزنامه ارگان حزب توده مدت ها پيش از آنکه انتقاد از استالين بصورت  شيوه  زودگذری از مد روز درآيد دست به انتقاد از او زد و يکی از اولين ايرانيانی بود که بافت جامد روشنفکرانه و ملی گرايی عريانی که مشخصه مارکسيسم روسی بود را زير سئوال برد». <br />
</font></span><span lang="AR-SA"><font face="Times New Roman">رييس بخش مطالعات ايرانی دانشگاه استنفورد افزود:«داستان های کوتاه  او که با زيرکی  و امساک به   عميق ترين ريشه های شرايط بشری چون  پيروزی و درماندگی، شهامت و تقوا  پيوند خورده اند  و فيلم های مستند و داستانی او و بالاخره مقالات  نوگرا و کم نظير او در مورد  نقاشی مدرن و شعر معاصر از لحاظ  غنی بودن و گوناگونی  همه و همه در تاريخ قرن بيستم هنر ايران برای هميشه  به جای خواهد ماند».<br />
</font></span><span lang="AR-SA"><font face="Times New Roman">پس از پايان سخنان عباس میلانی، آقای گلستان به حاضران گفت: «باورکنيد من نتوانستم حرف های او را تعقيب کنم  من فقط  نام خودم را شنيدم ولی واقعا نمی دانم  ايشان چه گفتند.»<br />
</font></span><span lang="AR-SA"><font face="Times New Roman">شايد منظور آقای گلستان نمايش نوعی خضوع و فروتنی  در مقابل تعريف های آقای ميلانی بود.<br />
</font></span><font face="Times New Roman"><strong><span lang="AR-SA">گلستان : آل احمد در  جستجوی يک شخصيت «پدر» بود</span></strong><span lang="AR-SA"><br />
</span></font><span lang="AR-SA"><font face="Times New Roman">عباس ميلانی  اولين سئوال خود را در باره  چگونگی پيدايش خاطرات  و نامه ای که گلستان به سيمين دانشور نوشته است و در روزنامه شرق در ايران به نام نامه سيمين به چاپ رسيده بود، مطرح کرد.<br />
</font></span><span lang="AR-SA"><font face="Times New Roman">نامه ای که آقای ميلانی آن را «يک اثر شگفت انگيز» خواند.<br />
</font></span><span lang="AR-SA"><font face="Times New Roman"> آقای گلستان در پاسخ به اين سئوال  گفت: «در آن زمان من و سيمين  به همديگر نامه نگاری می کرديم.  در يکی از اين نامه ها او  به گوشه هايی از زندگی خود اشاره کرده بود. شنيدم که به آمريکا می رود و من از او خواستم که به انگلستان بيايد تا من او را ببينم. در همان نامه به سيمين نوشتم چيزهايی که او در نامه هايش برای من نوشته است چيزهايی است که او بايد برای مردم ايران بنويسد. به  سيمين نوشتم  که اين ها وقايعی است که  خود تو در جريان مستقيم آنها بوده ای، ريشه های آن  را می شناسی و  رنج و درد آن را تحمل کرده ای.»<br />
</font></span><strong><span lang="AR-SA"><font face="Times New Roman">نامه  به سمیمین دانشور درباره آل احمد نبود، نامه در باره شرايط مملکت بود،  درباره  پيدايش ايده های نوين بود  و دروغ هايی که در نتيجه موجب زوال وانحطاط  اين ايده ها شد.  شرايطی که  سال ها پيش از مصدق و پيش از وقوع انقلاب وجود داشت.  نامه در باره سقوط جنبش ترقيخواهی درايران بود. اين که  ما  به عنوان يک ملت در شرايط  تراژيک تاريخی قرار داريم.  يعنی در تمام اين سال ها و اين احساسی بود که من  داشتم<br />
</font></span></strong><strong><span lang="AR-SA"><font face="Times New Roman">ابراهیم گلستان<br />
</font></span></strong><font face="Times New Roman"><span lang="AR-SA">آقای گلستان افزود:«نمی خواستم آنقدر بنويسم ولی وقتی شروع به نوشتن کردم  يک نامه </span><span lang="FA">۱۳۰</span><span lang="AR-SA"> صفحه ای بدست آمد.  اين نامه را برای سيمين  فرستادم اما  با وجود مسائلی که در اين نامه مطرح شده بود  اين خبر برايم تعجب آور نبود که نامه به دست او نرسيده باشد.  کمی بعد تنها کپی دست نوشته  آن را با دوست ديگری به ايران  فرستادم  اما بازهم جوابی نيامد . تنها فرد ديگری که نامه را ديده بود دوستی بود که  به من  اصرار کرد که آن را چاپ کنم.  من مخالفت کردم.  ميلانی در انگلستان بود و او هم نامه را خواند  واصرار کرد  تا آن را از طريق دوست  چاپخانه داری  در تهران چاپ کنيم .  نامه در سال </span><span lang="FA">۱۹۹۰</span><span lang="AR-SA"> نوشته شده و خوب البته مسئله سانسور و باقی چيزها.  اين  نامه  هرچند خصوصی است اما من شايد کمی از مسير اصلی خارج شدم و به مسائل ديگر پرداختم» .<br />
</span></font><span lang="AR-SA"><font face="Times New Roman">عباس ميلانی در واکنش به گفته های آقای گلستان، گفت:«ولی آنهايی که اين نامه را خوانده اند می گويند نامه يک بررسی کامل بود از جلال آل احمد».<br />
</font></span><span lang="AR-SA"><font face="Times New Roman">آقای گلستان در پاسخ گفت:« نامه درباره آل احمد نبود، نامه درباره شرايط مملکت بود،  درباره  پيدايش ايده های نوين بود  و دروغ هايی که در نتيجه موجب زوال وانحطاط  اين ايده ها شد.  شرايطی که  سال ها پيش از مصدق و پيش از وقوع انقلاب وجود داشت.  نامه در باره سقوط جنبش ترقي خواهی درايران بود. اين که  ما  به عنوان يک ملت در شرايط  تراژيک تاريخی قرار داريم.  يعنی در تمام اين سال ها و اين احساسی بود که من  داشتم».<br />
</font></span><span lang="AR-SA"><font face="Times New Roman">آقای ميلانی پرسيد: «اما  آيا ناشر که آل احمد را شخصيت مورد علاقه رهبر، خامنه ای، می داند با انتشار اين نامه مخالفت کرد؟»<br />
</font></span><span lang="AR-SA"><font face="Times New Roman"> ابراهيم گلستان  در پاسخ گفت:« من ارتباطی ميان اين دو نفر نمی بينم . آل احمد در مرحله اول يک خط به خصوص را تعقيب می کرد نه برای آنکه بخواهد به  يک نوع موفقيت شخصی دست پيدا کند  بلکه به خاطر اينکه اين نوع تفکر می تواند معانی مختلفی برای مردم مختلف داشته باشد».<br />
</font></span><span lang="AR-SA"><font face="Times New Roman">آقای ميلانی درباره ماجرای  سفر آل احمد در اواخر دهه چهل به مشهد و ملاقات او  با خامنه ای  سخن به ميان آورد  و اينکه چگونه آل احمد  ضمن  ملاقات با  خامنه ای اين واقعه را «ائتلاف ميان روشنفکران سکولار و رهبران مذهبی خواند».<br />
</font></span><span lang="AR-SA"><font face="Times New Roman">گلستان در پاسخ ، آل احمد را فردی خواند که  شايد در  جستجوی يک شخصيت «پدر» مانند به دنباله روی از خمينی بود. <br />
</font></span><span lang="AR-SA"><font face="Times New Roman">در ادامه اين جلسه، عباس ميلانی درباره ساختن فيلم «اسرار گنج دره جنی»  که نشان دهنده  شرايط  ايران پيش از انقلاب و هشدار دهنده آغاز دگرگونی ها بود پرسيد و آقای گلستان در پاسخ گفت: «حالا بعد از سی سال همه می گويند که آن موقع بهتر از حالا بود ولی واقعيت اين است که آن زمان، يعنی زمان  گذشته، غلط بود،  اشتباه بود،  شاه هم اين را می دانست ولی من  در آن زمان می خواستم آن شرايط را نشان بدهم .  من قلبم بدرد می آمد از آنچه مي ديدم&#8230;»<br />
</font></span><span lang="AR-SA"><font face="Times New Roman">در ادامه اين گفت وگو آقای ميلانی پرسيد: «شما مشکل اصلی رژيم را در چه ديديد که منتظر اين تغييرات بوديد؟»<br />
</font></span><span lang="AR-SA"><font face="Times New Roman">آقای گلستان گفت: «الان دراين سالن  اغلب ما  ايرانی هستيم و من مي دانم  برخی از اين حرف ها می تواند برايمان آزاردهنده باشد. مشکل اصلی آن رژيم همان مشکل اصلی يک ملت است.» <br />
</font></span><span lang="AR-SA"><font face="Times New Roman">ابراهيم گلستان افزود:« اشکال رژيم،  اشکالی است که بايد آن را در خود  مردم جستجو و  پيدا کنيم.  آن رژيم بد بود، مردم آن را برانداختند، اما تراژدی  اصلی در  اينجاست که  همان مردم اين رژيم  اسلامی را به جای آن رژيم نشاندند. من در حال حاضر باور ندارم که هر چيز ديگری که بعد از  رژيم  فعلی اتفاق بيافتد از اين بهتر باشد.»<br />
</font></span><font face="Times New Roman"><strong><span lang="AR-SA">گلستان : رابطه من با فروغ فرخزاد، مساله خصوصی است</span></strong><span lang="AR-SA"> <br />
</span></font><span lang="AR-SA"><font face="Times New Roman">در ادامه اين گفت وگو، عباس ميلانی  از ابراهیم گلستان درباره سکوت چندين ساله او  درباره فروغ فرخزاد پرسيد. <br />
</font></span><span lang="AR-SA"><font face="Times New Roman"> آقای گلستان که پيشتر شعرای  امروزی را  «قافيه پردازانی ساده» و نه «شعرای  واقعی» خوانده بود، گفت:« به خاطر اينکه فروغ  يک شاعر واقعی بود ولی   در حال حاضر در اين جلسه  صحبت از شعر نيست.»<br />
</font></span><strong><span lang="AR-SA"><font face="Times New Roman">فروغ زن شاد و خوشحالی بود .اما بسياری از جمله اعضای خانواده او درباره او چيزهايی می گويند بدون اينکه بدانند او چه کسی است.  خيلی از کسانی که اشعار او را خوانده اند اصلا مفهوم اشعار او را نمی فهمند و اين را من بر اساس واقعيت می گويم<br />
</font></span></strong><strong><span lang="AR-SA"><font face="Times New Roman">ابراهیم گلستان<br />
</font></span></strong><span lang="AR-SA"><font face="Times New Roman">اين سخنان با خنده و کف زدن حاضران  روبرو شد.<br />
</font></span><span lang="AR-SA"><font face="Times New Roman">آقای ميلانی  توضيح داد که « منظور من همين الان نيست . منظورم اين است که چرا شما در طول اين سال ها هرگز راجع به فروغ صحبت نکرده ايد؟ البته  اين حق شماست که سکوت کنيد. ولی عده زيادی از حاضران در اين جلسه در مورد همين  پرسش  کنجکاوند.»<br />
</font></span><span lang="AR-SA"><font face="Times New Roman">ابراهيم گلستان گفت:« سکوتی درکار نيست. ما  اول بايد بدانيم درباره چه و چرا در مورد يک موضوعی صحبت مي کنيم.  فروغ  کارمند استوديوی من بود و ما با هم همکاری های مستمری داشته ايم . می خواهيد درباره آن صحبت کنم؟ »<br />
</font></span><span lang="AR-SA"><font face="Times New Roman">آقای ميلانی يک بار ديگر  توضيح داد که  موضوع رابطه هشت ساله  ميان گلستان و فروغ فرخزاد موضوعی است که سال ها مورد بحث و بررسی و حتی کنجکاوی مردم بوده است.<br />
</font></span><span lang="AR-SA"><font face="Times New Roman">اما گلستان با همان لحن طنزآلود پيشين در پاسخ گفت :«چرا از من درباره مهدی اخوان ثالث سئوال نمی کنيد؟ او هم شاعر بود.»<br />
</font></span><span lang="AR-SA"><font face="Times New Roman">دربخش پرسش و پاسخ حاضران نيز ابراهيم گلستان چندين بار ديگر درمقابل ده ها سئوال حاضران درباره فروغ فرخزاد  قرار گرفت.<br />
</font></span><span lang="AR-SA"><font face="Times New Roman">گلستان در نهايت در پاسخ آنها گفت:«او زن شاد و خوشحالی بود. اما بسياری از جمله اعضای خانواده او درباره او چيزهايی می گويند بدون اينکه بدانند او چه کسی است.  خيلی از کسانی که اشعار او را خوانده اند اصلا مفهوم اشعار او را نمی فهمند و اين را من بر اساس واقعيت می گويم.»<br />
 <br />
اما در مقابل سوال های بعدی و اصرار آقای ميلانی که معتقد است ثبت و نگارش وقايع  در باره رابطه ميان ابراهيم گلستان و فروغ فرخزاد مهم و ضروری است، آقای گلستان در پاسخ گفت:«هيچکدام از اين سئوالات ارزش جامعه شناسی ندارند  و همه اين سئوال ها خصوصی است.»<br />
</font></span><span dir="ltr" /><span lang="AR-SA" dir="ltr"><span dir="ltr" /><font face="Times New Roman"> </font></span><strong><span lang="FA"><br />
</span></strong><font face="Times New Roman" size="3"> </font>
</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://parvizkhatibi.com/tanz/?feed=rss2&amp;p=34</wfw:commentRSS>
		</item>
		<item>
		<title>Firoozeh Khatibi&#8217;s lecture at Westwood Public Library on the role of political satyre of parviz khatibi</title>
		<link>http://parvizkhatibi.com/tanz/?p=33</link>
		<comments>http://parvizkhatibi.com/tanz/?p=33#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 29 Apr 2008 19:43:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>firoozehkj</dc:creator>
		
	<category>Tanz</category>
		<guid isPermaLink="false">http://parvizkhatibi.com/tanz/?p=33</guid>
		<description><![CDATA[سخنرانی فیروزه خطیبی درباره :
نقش پرویز خطیبی در صحنه  هنر معاصر ایران  در کتابخانه وست وود در لس آنجلس – ماه می 2008)
 
اگر بخواهیم  پرویز خطیبی و نقش   او را در صحنه های گوناگون هنر معاصر ایران چون روزنامه نگاری – طراحی کاریکاتور –  طنز سیاسی  – نمایشنامه نویسی – برنامه سازی رادیو – فیلمنامه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman">سخنرانی فیروزه خطیبی درباره :<br />
</font></span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman">نقش پرویز خطیبی در صحنه  هنر معاصر ایران  در کتابخانه وست وود در لس آنجلس – ماه می 2008)<br />
</font></span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman"> </font></p>
<p></span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman">اگر بخواهیم  پرویز خطیبی و نقش   او را در صحنه های گوناگون هنر معاصر ایران چون روزنامه نگاری – طراحی کاریکاتور –  طنز سیاسی  – نمایشنامه نویسی – برنامه سازی رادیو – فیلمنامه نویسی – ترانه سرایی و کارگردانی تاتر و سینما  تصویر کنیم شاید بهتر باشد او را پدیده ای بخوانیم  که &#8220;باخودش آغاز شد و با خودش هم پایان گرفت&#8221; و در طول این توقف کوتاه  به همان اندازه  تاثیر گذاشت که خود تاثیر پذیرفت اما بیش از هرچیز اگر این  جمله &#8220;شاهرخ مسکوب&#8221; را در کتاب &#8220;سوگ سیاوش&#8221; درنظر بگیریم که میگوید &#8220;آدمی چون بکاری بپردازد که بخاطر آن آفریده شده-  خدای  را کامروا کرده است. کار انسان کار خداست&#8221; پس باید بگوییم پرویز خطیبی  قبل از هر چیز کاری را میکرد که  آنرا دوست  میداشت و بخاطر آن آفریده شده بود. اما این عشق و علاقه  فراسوی جنبه های خودبینانه و خود محورانه ای که اکثر هنرمندان  اغلب بدام آن می افتند  در مورد پرویز خطیبی ابعاد گسترده تری  پیدا میکند  و   این در آثاری که او در دوران کوتاه آزادی مطبوعات در دهه  بیست بصورت  سر مقالات طنز- کاریکاتور  و پیش پرده های سیاسی  خلق  کرده است  بخوبی  مشهود است و نمایانگر تعهدی است که او نسبت به جامعه ای که در آن زندگی میکرده  در خود  احساس میکند.<br />
</font></span></strong><font face="Times New Roman"><strong><span lang="FA" dir="rtl">بعد ها در مقدمه کتاب &#8220;تصنیف های فکاهی&#8221; او  مینویسد:  &#8220;اگر آرزومند آینده خوبی هستیم باید در بیداری طبقات اجتماع بکوشیم چون بیداری آنها تنها کلیدی است که  درهای آینده بهتری را به رویمان باز میکند&#8230;&#8221;</span></strong><span dir="ltr" /><strong><span lang="FA"><span dir="ltr" /> <span dir="rtl"><br />
</span></span></strong></font><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman"> </font></p>
<p></span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman">پرویز خطیبی در دورانی که ایران در گرماگرم  آزادیخواهی و مشروطه طلبی می جوشد و در بطن  &#8220;حرکت طبیعی انقلاب مشروطه به سوی مدرنیته&#8221; در تهران<br />
</font></span></strong><font face="Times New Roman"><strong><span lang="FA" dir="rtl">   بدنیا می آید.  </span></strong><strong><span lang="AR-SA" dir="rtl">شی</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl">وه   آشنایی او با تاتر  و سینمای نوپای ایران نیز در زمینه همین مسیر طبیعی  یا &#8220;راهبری سنت به مدرنیته&#8221; در تهران بیش از هفتاد  سال پیش اتفاق می افتد.  او درقلب این حرکت /کودک خردسالی است که  در خانه مسکونی خود در لاله زار زندگی مرفهی دارد.  تنها پسر خانواده است  که پس از  شش دختر  بدنیا آمده – پدرش  تاجری است موفق و سرشناس و مادرش تنها دختر بازمانده  از &#8220;میرزا رضا کرمانی&#8221; آزادیخواه معروف و کشنده ناصرالدینشاه قاجار.<br />
</span></strong></font><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman">پرویز خطیبی -  درخانواده ای سنتی اما آزاده بزرگ میشود و از توجه خاص اعضای خانواده برخورداراست.  به مدرسه سن لوئی میرود و در کوچه پس کوچه های  لاله زار که قلب تپنده تهران آنروزها بشمار میرود  از نزدیک شاهد جریان   حرکت های اجتماعی  زمانه خود میشود و   از همان اوان کودکی  پیوند  تنگاتنگی  بین او و مردم   کوچه و بازار و آداب و سنن ایرانی  که آنها حافظش بوده اند  بوجود می آید . پیوندی که بعدها در دوران عجولانه  غرب زدگی  محمد رضا شاهی -  و تزریق یکشبه اکسیر  ورود به دروازه های تمدن  از راه  جشن های شاهنشاهی و جشن های  هنر آوانگارد در شیراز به آن  نه به چشم  حفظ و حراست فرهنگ  و هنر سنتی   و مردمی بلکه بصورت کهنه پرستی  نگاه میشود.<br />
</font></span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman"> </font></p>
<p></span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman">در بازگشت به دوران کودکی و شکل گیری   پرویز خطیبی  می بینیم که او  در  سالن  گراند هتل کمی پائین تر از خانه مسکونی خود در لاله زار با تماشای  نمایشنامه های معز الدیوان فکری به نمایشنامه نویسی علاقمند میشود و در یکی از سینماهای محله بیش از 40 بار به تماشای فیلم &#8220;دختر لر&#8221; آقای  سپنتا میرود و در نه سالگی سپنتا را  که جمعیت کثیر از استقبال کنندگان  جلوی در سینما او را محاصره کرده اند ملاقات میکند و حتی با او دست میدهد.<br />
</font></span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman">در همان روزها او پشت بام خانه شان را  تبدیل به صحنه تاتر میکند و به تقلید از حسین خیرخواه -  حسین/ پسر دلاک حمام محله را درنقش مشتی عباد در مقابل  لنگ های برافراشته حمام به بازی وامیدارد. <br />
</font></span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman">بعدها که  خواهر زاده او و صاحبت ملک معروف  &#8220;مسعود نکویی&#8221;  سالن  تاتری را در خیابان لاله زار به معز الدیوان فکری کرایه میدهد  – پرویز خطیبی هم در نقش یک شاگرد مدرسه در یکی از  نمایش های او  شرکت میکند.<br />
</font></span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman">در کلاس  ششم ابتدایی اولین نمایشنامه  او بنام &#8220;جوان گمراه &#8221; در جشن فارغ التحصیلی  مدرسه به نمایش درمی آید و همانروزها با بهترین دوستش مجید محسنی –  و یکی از هنرپیشه های نمایش به محلی میروند که قرار بوده  به دستور رضا شاه -  آلمان ها سالن تاتر و اپرایی بسازند  که وقتی مهمان های خارجی به  تهران دعوت میشوند به رسم پایتخت های پیشرفته جهان به تاتر و اپرا بروند  اما  بعدها بدلایلی این بنای نیمه تمام  تبدیل به یک زباله دانی بزرگ میشود .  پس از شهریوربیست و خروج رضا شاه از ایران بنای نیمه ساز اپرای شهرداری را خراب میکنند و بجایش بنای بانک رهنی را می سازند.  پرویز خطیبی درکتاب خاطراتی از هنرمندان در این مورد نوشته است:<br />
</font></span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman"> </font></p>
<p></span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman">&#8220;پیش از آنکه بنای اپرا خراب شود – من ومجید محسنی اغلب بداخل آن میرفتیم و مجید برای من شرح می داد که صحنه در کجا قرار می گیرد و درهای ورودی و خروجی در کدام سمت خواهندبود.  گاه روی بام بلند آن قدم می گذاشتیم ، یک سقف مدور آهنین داشت ، بالکن و لژهای مخصوص و خیلی چیزها که تا آن زمان در تئاترهای ما مرسوم نبود، و روزی که بنا را خراب کردند من و مجید ساعت ها ایستادیم و اشک ریختیم. شاید برای آرزوهای خاک شده خودمان.&#8221;<br />
</font></span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman"> </font></p>
<p></span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman">در دوران  وقایع شهریور بیست – زمان اشغال ایران توسط قوای روس و انگلیس پرویز خطیبی نوجوانی است هیجده ساله که از پانزده سالگی بعنوان یکی از جوانترین اعضای تحریریه  با نام مستعار دارکوب  با فکاهی نامه توفیق  همکاری دارد و در همان سن و سال یکسال بعنوان جوانترین سردبیر این مجله بکار می پردازد.   حسین توفیق به زندان مختاری میافتد و از آن ببعد  بیشتر همکاران آن دوران  توفیق از ترس حکومت  به نوشتن در باره  مسائل پیش پا افتاده اجتماعی قناعت میکنند  و  نشریه توفیق هرچند نقش پایگاه پرواز را  برای نویسندگان جوانتر داشته اما  در حرکت عرضی خود در حد یک شوخی نامه  دور و بر مشکلاتی  نظیر زن گرفتن و کمی انگشت زدن به تخلفات اداری آنهم در سطح پائین کارمندان و کسبه باقی می ماند.<br />
</font></span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman">در همین دوران  مردم کم کم سیاسی میشدند و توفیق و سطح نوشته هایش پرویز خطیبی را قانع نمی کرد.  او با  انتشار روزنامه فکاهی/ سیاسی  &#8221;علی بابا&#8221;  بعنوان  پیشتاز  درطنز سیاسی آن زمان  راه خود را از &#8220;توفیق &#8221; برای همیشه جدا ساخت.   دکتر جمشید وحیدی یکی از اولین همکاران  پرویز خطیبی در روزنامه سیاسی فکاهی حاجی بابا  در مقاله ای در سال 1994 مینویسد:  <br />
</font></span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman">&#8221; نوعی تجزیه  و تحلیل درباره شیوه کار پرویز خطیبی در کار طنز و روزنامه نگاری میرساند که خطیبی ابتدا مانند دیگر طنزنویسان کار خود را با طنز اجتماعی آغاز کرد و زیر نام مستعار &#8220;دارکوب&#8221;در روزنامه توفیق  به انتقادات اجتماعی  میپرداخت،  کما اینکه در نویسندگی  نمایشنامه های رادیویی  و پیش پرده هاییکه در تئاتر تهران توسط مجید محسنی – عزت انتظامی – حمید قنبری – جمشید شیبانی و مرتضی احمدی اجرا میشد نیز از موضوعات اجتماعی روز الهام میگرفت ولی با انتشار روزنامه حاجی بابا پیشگام طنز سیاسی  گردید و کار خطیبی نسبت به کار علی اکبر دهخدا در طنز سیاسی بسیار متفاوت بود.  دهخدا به اقتضا و شرایط زمان بقول معروف با پنبه سر میبرید ولی خطیبی در نهایت ذوق وشایستگی بوضوح و بدون ترس و واهمه .   و بهمین جهت جزو روزنامه نگارانی بود که  مدام مورد  بی مهری دستگاه سانسورشهربانی (محرمعلی خان معروف) و فرمانداری حکومت نظامی بود و هر شماره حاجی بابا که چاپ میشد دو سه روز اول مشکلاتی را برای  خطیبی از پی داشت و مقادیری هول و نگرانی.  روزنامه های فکاهی از جمله توفیق تا قبل از انتشار حاجی بابا – اکثرا به انتقاد و شوخی با بقال و چقال  و عطار و گرانفروش و کر و لال  و شل و چلاق (که واقعا جای تاسف است) و کور و کچل میپرداختند ولی حاجی بابا به انتقاد از دولت ومجلس و سیاست پرداخت و رفت و رفت تا رسید به آن حرکت ملی بزرگ و پیدایش دوباره دکتر محمد مصدق در صحنه سیاست ایران که حاجی بابا در صف اول و دوشادوش دیگر روزنامه های سیاسی چون باختر امروز از مطرح ترین  و پرفروش ترین نشریات روز بود  و فراموش نمی کنم که وقتی سپهبد رزم آرا کودتا وار زمام امور کشور را دردست گرفت حاجی بابا شمشیر را از رو بست و با حربه قلم طنز و کاریکاتور با سپهبد رزم آرا تا به اصطلاح دندان /مسلح درافتاد.&#8221;<br />
</font></span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman">عزت الله انتظامی بازیگر برجسته تئاتر و سینمای امروز  ایران که برای نخستین بار از طریق خواندن پیش پرده  معروف &#8220;کارمند دولت&#8221;  ساخته  پرویز خطیبی و تشویق او  به  روی صحنه رفت در کتاب زندگینامه خود  &#8220;آقای بازیگر&#8221; از مشکلاتی که گرفتن مجوز برای اجرای پیش پرده های سیاسی خطیبی  در آن دوران  وجود داشت  مینویسد:<br />
</font></span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman">&#8221; در آن زمان خانمی آمریکایی بود بنام  &#8220;میس کوک&#8221; که در ابتدای ورود به ایران چند کلاس رقص دایر کرد و ما هم سرکلاسهایش رفتیم دیدیم فایده ای ندارد. همین خانم آمریکایی مسئول بررسی نمایشها در وزارت کشور شد.  من خودم میرفتم پیش او چند ورق سفید کاغذ هم میبردم و هنگام پیش پرده خواندن در مقابل او آنقدر اذیتش میکردم  تا بلند شود و از اتاق بیرون برود.  بعد مهرش را بر میداشتم و پای ورقهای سفید می زدم که بعد می بردیم و رویشان می نوشتیم . از جمله این پیش پرده ها یکی بود به نام &#8220;قاسم کوری&#8221; که پرویز خطیبی ساخته بود ودر دوره نخست وزیری قوام در تئاتر پارس خواندم.  میگفت: &#8221; ز سعی دولت دگر مملکت آباد شود &#8221; و آخرش هم بود &#8220;شکر خدا مملکت گشته بهشت برین&#8221; خلاصه تمامش ظاهرا در تعریف از دولت بود اما در واقع نعل وارونه میزد. آخرش هم بر وزن &#8220;آی بری باخ &#8221; ترکی  گروه کر از پشت صحنه میخواندند قاسم کوریه – قاسم کوریه من هم روی صحنه با چشمهایم بازی میکردم و چشمک میزدم  .. همانموقع فهمیدند که مجوز این پیش پرده قلابی است و از وزارت کشور آمدن و بعد سپهبد احمدی آمد با عصبانیت و تهدیدمان کرد. بعد هم یک افسری هم آمد روی صحنه که سرگرد شهربانی و مامور اجرای حکم من بود و جلوی جمعیت سیلی محکمی به گوش من زد ک با فریاد تماشاگران همراه شد و تئاتر را تعطیل کردند و مرا به زندان بردند. &#8221;<br />
</font></span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman"> این دومین باری است که انتظامی از روی صحنه به زندان برده میشود –  باراول  پس از خواندن  پیش پرده &#8220;تهران مصور&#8221; پرویز خطیبی  با  این مضمون است که<br />
</font></span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman">&#8220;من مدیر جریده تهران مصور هستم / هرطرف باده -  بادش میدم &#8230;و از این چیزها&#8221;.  بعدها انتظامی با پیش پرده مصدر سرهنگ چنان شهرتی بدست می آورد که تئاتر پارس اجرای پیش پرده را هم جزو برنامه های همیشگی خود قرار میدهد. عزت الله انتظامی سالها بعد  در حاشیه کتاب &#8220;تصنیف های فکاهی&#8221; مینویسد:<br />
</font></span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman">&#8220;عزیزم پرویز – گذشت زمان عظمت و بزرگی ترا ثابت خواهد کرد. نبوع ترا نسل آینده کشف خواهد کرد. تو آئینه زمان بودی . تو با اشعارت درون کثیف و لجنزار اجتماع را بررسی میکردی. افتخار میکنم که قطره کوچکی در این ماجرا بودم.<br />
</font></span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman">عزت انتظامی مهرماه 51 .&#8221;<br />
</font></span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman"> </font></p>
<p></span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman">برای اینکه جو اجتماعی – سیاسی آن دوران را بهتر درک کنیم  به گوشه هایی از نامه محمد امین محمدی  که با نام مستعار طوطی ابتدا در توفیق و پس از آن در علی بابا وحاجی بابا می نوشت را برایتان میخوانم:  <br />
</font></span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman"> </font></p>
<p></span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman"> </font></p>
<p></span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman"> </font></p>
<p></span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman"> </font><br />
</span></strong>
</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://parvizkhatibi.com/tanz/?feed=rss2&amp;p=33</wfw:commentRSS>
		</item>
		<item>
		<title>Firoozeh Khatibi short biography</title>
		<link>http://parvizkhatibi.com/tanz/?p=32</link>
		<comments>http://parvizkhatibi.com/tanz/?p=32#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 29 Apr 2008 19:36:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>firoozehkj</dc:creator>
		
	<category>Tanz</category>
		<guid isPermaLink="false">http://parvizkhatibi.com/tanz/?p=32</guid>
		<description><![CDATA[فیروزه خطیبی &#8230;.
ضمن تحصیل در رشته  فیلم و ادبیات انگلیسی در نیویورک   در انستیتوی لی استراسبرگ  به فراگیری فن تاتر و نوشتن نمایشنامه پرداخت.  پس از چند کار تجربی با گروه های مختلف تاتری  در نیویورک  با شرکت در  نمایش  فکاهی /سیاسی   &#8221;حاجی مارمولک&#8221; نوشته پرویز خطیبی  که اقتباس آزادی از &#8220;تارتوف   مولیر &#8220;بود به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman">فیروزه خطیبی &#8230;.<br />
</font></span></strong><font face="Times New Roman"><strong><span lang="FA" dir="rtl">ضمن تحصیل در رشته  فیلم و ادبیات انگلیسی در نیویورک   در انستیتوی لی استراسبرگ  به فراگیری فن تاتر و نوشتن نمایشنامه پرداخت.  پس از چند کار تجربی با گروه های مختلف تاتری  در نیویورک  با شرکت در  نمایش  فکاهی /سیاسی   &#8221;حاجی مارمولک&#8221; نوشته پرویز خطیبی  که اقتباس آزادی از &#8220;تارتوف </span></strong><span dir="ltr" /><strong><span lang="FA"><span dir="ltr" />  <span dir="rtl">مولیر &#8220;بود به فعالیت در صحنه تئاتر مهاجرت  و همکاری با پدر پرداخت. <br />
</span></span></strong></font><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman">فیروزه در سال 1990 در لس آنجلس  به گروه بازیگران  &#8221;انستیتوی کلاسیک ویل گیر&#8221; پیوست و ضمن بازی در نمایش های &#8220;بزن بریم ایران&#8221; - &#8221; نان و عشق و گرین کارت&#8221; و &#8220;عروسی ایران خانم &#8221;  اثر پرویز خطیبی  و شرکت در یک برنامه هفتگی  طنز  &#8220;تصویر زندگی &#8221; در چند نمایش از جمله &#8220;دایره گچی &#8221; برتولد برشت بعنوان بازیگر شرکت  کرد . فیروزه اولین کار مستقل خود را در زمینه تاتر کودکان  درجشنواره  نیویورک بروی صحنه آورد و در سال 1996 در لس آنجلس به بازسازی و اجرای یک خیمه شب بازی کامل معروف به &#8220;شاه سلیم بازی&#8221; به شیوه سنتی آن  پرداخت و سپس درسال 1998 نمایش  بچه های بهار را نوشته و کارگردانی کرد.<br />
</font></span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman">فیروزه  از پایه گزاران &#8220;کانون تاتر&#8221; لس آنجلس است و درکار روخوانی آثار کلاسیک تاتر ایران با این کانون همکاری مستمر داشته است.  در سال 1998 نمایشنامه تکنفره ای در رابطه با مسایل زنان  ایرانی – بمناسبت روز جهانی زن نوشت که در دانشگاه لس آنجلس بروی صحنه رفت.<br />
</font></span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman">در طول سالها فیروزه دو  نمایش &#8220;فروغ در تاریکی&#8221; و &#8220;شاهشکار&#8221; داستان رویارویی یک زن ژورنالیست با کشنده ناصرالدینشاه  را نوشته است و   نمایش&#8221; ماه در آینه&#8221; او -  داستان دلدادگی  قمرالملوک وزیری و یک نوازنده ویولن -  در فوریه 1999  در لس آنجلس  بروی صحنه  رفت با استقبال عمومی روبرو شد. در پاییز 2001  فیروزه  در نمایش &#8221; پرومته در اوین&#8221; اثر ایرج  جنتی عطایی با پرویز صیاد همبازی شد و بمدت دوسال نیز برنامه &#8220;روی خط طنز&#8221; را در رادیو صدای ایران نوشته و اجرا می کرد.<br />
</font></span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman">فیروزه در طول سالها با تاسیس بنیاد فرهنگی پرویز خطیبی به کار نشر کتاب و دیگر آثار این هنرمند اشتغال داشته و علاوه بر همکاری با اکثر مطبوعات فارسی زبان خارج از کشور و نوشتن سفرنامه ها - مقالات طنز اجتماعی – نقد ادبی و غیره درچهار سال اخیر بعنوان گزارشگر رادیو فردا در لس آنجلس به کار خبرنگاری مشغول است.<br />
</font></span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman"> </font></p>
<p></span></strong>
</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://parvizkhatibi.com/tanz/?feed=rss2&amp;p=32</wfw:commentRSS>
		</item>
		<item>
		<title>Firoozeh Khatibi&#8217;s interview with Bijan Assadipour</title>
		<link>http://parvizkhatibi.com/tanz/?p=31</link>
		<comments>http://parvizkhatibi.com/tanz/?p=31#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Jul 2007 04:00:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>firoozehkj</dc:creator>
		
	<category>Tanz</category>
		<guid isPermaLink="false">http://parvizkhatibi.com/tanz/?p=31</guid>
		<description><![CDATA[An Interview with Bijan Assadipour on his newly released book: Doreeyat
 
http://www.daftar-e-honar.org/
 

]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.daftar-e-honar.org/inter.mp3"><span style="font-family: Verdana"><font size="2"><a style="color: blue; text-decoration: underline; text-underline: single" href="http://parvizkhatibi.com/tanz/inter.mp3">An Interview with Bijan Assadipour on his newly released book: Doreeyat</a></font></span></a><br />
 </p>
<p><a href="http://www.daftar-e-honar.org/">http://www.daftar-e-honar.org/</a><br />
 
</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://parvizkhatibi.com/tanz/?feed=rss2&amp;p=31</wfw:commentRSS>
<enclosure url='http://www.daftar-e-honar.org/inter.mp3' length='7340617' type='audio/mpeg'/>
		</item>
		<item>
		<title>Karvan Islam</title>
		<link>http://parvizkhatibi.com/tanz/?p=30</link>
		<comments>http://parvizkhatibi.com/tanz/?p=30#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 27 Dec 2006 23:34:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>firoozehkj</dc:creator>
		
	<category>Tanz</category>
		<guid isPermaLink="false">http://parvizkhatibi.com/tanz/?p=30</guid>
		<description><![CDATA[
البعثة الاسلامیه الی البلاد الافرنجیه

 
سه نامه از خبرنگار مجله «المنجلاب» که همراه کاروان «بعثة الاسلامیه» بوده و گزارش روزانه آن را می نوشته به دست آمده که از عربی ترجمه می شود:
***
 
کاروان اسلام
 
 
                          اثر  :   صادق هدایت
     بلاد مبارکه عربستان، دعوت مهمی از نمایندگان ملل اسلامی به عمل آمده بود که راجع به اعزام یک [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span dir="rtl" /><span lang="FA"><font size="3"><font face="Times New Roman" /></font></span><span lang="FA"><font size="3"><font face="Times New Roman" /></font></span><span lang="FA"><font size="3"><font face="Times New Roman"></p>
<h3 dir="rtl"><font face="Tahoma"><span lang="AR-SA">البعثة الاسلامیه الی البلاد الافرنجیه</span><span dir="ltr" /><span dir="ltr"><span dir="ltr" /></span></font></h3>
<p dir="rtl"><span dir="rtl" /><span lang="AR-SA"><span dir="rtl" /><br />
</span> </p>
<p><span lang="FA">سه نامه از خبرنگار مجله «المنجلاب» که همراه کاروان «بعثة الاسلامیه» بوده و گزارش روزانه آن را می نوشته به دست آمده که از عربی ترجمه می شود:</span><span lang="FA"><br />
</span><span lang="FA">***</span><span lang="FA"><br />
</span><span lang="FA"> <br />
</span><strong><span lang="FA">کاروان اسلام</span></strong><span lang="FA"><br />
</span><span dir="ltr" /> <span dir="ltr" /><br />
<strong> <br />
</strong><span dir="rtl" /><strong><span lang="FA" dir="rtl"><span dir="rtl" />                          اثر  :   صادق هدایت<br />
</span></strong></font></font></span><span lang="FA"><font size="3"><font face="Times New Roman"> <span dir="rtl" /> </font></font></span><span lang="FA"><font size="3"><font face="Times New Roman"><span lang="FA"><font size="3"><font face="Times New Roman">  </font></font></span></font></font></span><span lang="FA"><font size="3"><font face="Times New Roman"> <span lang="FA">بلاد مبارکه عربستان، دعوت مهمی از نمایندگان ملل اسلامی به عمل آمده بود که راجع به اعزام یک دسته مبلّغ برای نشر دین حنیف اسلام در دنیا مشورت بنمایند. آقای تاج المتکلمین سِمَت ریاست، آقای عندلیب الاسلام نایب رییس، آقای سُکّان الشریعه عضو مشاور و محاسب و آقای سنّت الاقطاب سِمَت تند نویسی این جمعیت را عهده دار بودند. علاوه بر عده زیادی از فحول [چیره دستان] علما و قائدین مبرّز اسلام، نمایندگان محترم عدن، حبشه، سودان، زنگبار و مسقط نیز درین محفل شرکت کرده بودند و  این عبد حقیر سراپا تقصیر: الجرجیس یافث بن اسحق الیسوعی نیز به سِمَت مخبر و  مترجم مجله مبارکه: «المنجلاب» در آنجا حضور به هم رسانیده و مأمور بودم که قدم به قدم وقایع این قافله مهم را بنگارم تا در آن مجله شریفه درج و کافه [جمیع] مسلمین از اعمال و افعال آقایان مبلّغین دین مبین و جنبش اسلامی مطّلع و با خبر باشند». </span><span lang="FA"> </span></font></font></span><span lang="FA"><font size="3"><font face="Times New Roman"><span lang="FA"><span lang="FA">آقای تاج  المتکلمین اینطور مجلس را افتتاح فرمودند:</span><span lang="FA"> </span></span></font></font></span><span lang="FA"><font size="3"><font face="Times New Roman"><span lang="FA"><span lang="FA">«بر همه ذوات محترم و علمای معظم، اهل زهد و تقوی، حامل شرع مصطفی، مبرهن و آشکار است که دین مبین اسلام امروزِ روز قوی ترین و عظیم ترین ادیان دنیا به شمار می آید. از جبال هندوکش گرفته تا اقصی بلاد جابلقاء و جابلسا، زنگبار، حبشه، سودان و طرابلس و اندلس که همه از ممالک متمدن و در اقلیم چهارم واقع شده  اند، سیصد کرور نفوس».</span><span lang="FA"> </span><span lang="FA"><span lang="FA">آقای عندلیب الاسلام فرمودند: «خیلی معذرت می خواهم، اما از روی احصائیه [آمار] کاملی که بنده زاده آقای سُکّان</span> <span lang="FA">الشریعه که با وجود صِغَر سنّ از جمله علوم معقول و منقول بهره ای کافی و شافی دارد و مدت سه سال از عمرش را در بلاد کفار بسر برده و کتاب «زبدة النجاسات» را تألیف نموده، سیصد هزار ملیان [ميليون] گوینده لا اله الا  الله هستند».</span><span lang="FA"> </span></span></span></font></font></span><span lang="FA"><font size="3"><font face="Times New Roman"><span lang="FA"><span lang="FA">آقای سُکّان الشریعه: «صحیح است».</span><span lang="FA"> </span><span lang="FA"><span lang="FA">آقای تاج المتکلمین: «نَعَم، مقصود حقیر بی بضاعت هم همین بود و لاغیر. چنانکه گفته اند: الانسان السهو و  النسیان. سیصد هزار ملیان، شاید هم </span><span lang="FA">بیشتر به دین حنیف اسلام مشرّف هستند،  و از قراری که آقازاده آقای عندلیب الاسلام، آقای سکان الشریعه که چهار سال از عمر شریفش را در بلاد کفار گذرانیده و از علوم معلوم ومجهول بهره ای بسزا دارد و کتاب «زبدة النجاسات» را تألیف نموده، در بلاد ینگی دنیا از اقلیم [قارّه] سوم، اخیراً به فلسفه اسلام پی برده اند».</span> <span lang="FA"> </span></span><span lang="FA"><span lang="FA">آقای سکان الشریعه: «بلی، در ینگی دنیا مسکرات را اکیداً ممنوع کرده اند. فلاسفه و حکمای آنجا در اثر مباحثات و  مناظرات و مجادلات با این حقیر متحدالرأی شده اند که ختنه را برای صحت فواید بسیار می باشد و طلاق و تعدد زوجات برای امزجه سودا و بلغمی مزایای فراوان دارد و معتقدند که روزه اشتها را صاف می کند. این حقیر هم گویا در تفسیر «مرآت الاشتباه» خوانده ام که برای مرض دوسنطاریا و حرقة البول سخت نافع است».</span><span lang="FA"> </span><span lang="FA"><span lang="FA">آقای تاج المتکلمین: «پس از این قرار به تحقیق اهالی ینگی دنیا هم مسلمان شده اند و یا از برکت اسلام و یا نور حقیقت از وجناتشان تابیدن گرفته است. در این صورت تنها جایی که باقی می ماند همانا خطه یوروپ و فرنگستان می باشد که قلوبشان تاریکتر از حجرالاسود است. ازین لحاظ به عقیده این ضعیف لازم، بل وظیفه علماء و حافظین اس اساس شریعت است که عده ای را از میان خودشان برگزیده و به سوی بلاد کفار سوق بدهند تا آنها را از راه ضلالت به شاهراه حقیقت هدایت بنمایند و ریشه کفر و الحاد را از بیخ و بن برکنند». </span><span lang="FA"> </span></span></span></span></font></font></span><span lang="FA"><font size="3"><font face="Times New Roman"><span lang="FA"><span lang="FA">(کف زدن حضار)</span><span lang="FA"> </span><span lang="FA"><span lang="FA">آقای عمودالاسلام: «البته فکری بکر است، ولی من معتقدم که اول استخاره بکنیم».</span><span lang="FA"> </span></span><span lang="FA"><span lang="FA">آقای قوت لایموت نماینده محترم اعراب عنیزه فرمودند: «اسم این قافله را «الجهاد الاسلامیه» بگذاریم، مردهای کفار را از جلو شمشیر بگذرانیم، زنها و شترهایشان را مابین مسلمین قسمت بکنیم».</span><span lang="FA"> </span><span lang="FA"><span lang="FA">شیخ ابوالمندرس نماینده مسقط همینطور که پیراهنش را می جست گفت: «اهلاً و سهلاً مرحبا».</span><span lang="FA"> </span></span></span><span lang="FA"><span lang="FA">آقای تابونانا نماینده محترم زنگبار لخت و عور بلنذ شد، به نیزه اش تکیه کرد و گفت: «لحم آدمی خیلی لذید، افرنجی ابیض [فرنگی سفید]، من روزی دو تا آدم بخور».</span><span lang="FA"> </span><span lang="FA"><span lang="FA">آقای تاج المتکلمین: «البته. صد البته اگر مسلمان نشوند همه شان را قلع و قمع می کنیم. پس در این صورت مخالفتی با اصل موضوع نیست که جمعی از علما به عنوان مبلّغ به دیار کفار اعزام بشوند؟»</span><span lang="FA"> </span></span><span lang="FA"><span lang="FA">آقای عندلیب الاسلام: «استغفرالله؛ هر کس شک بیاورد، زن به خانه اش حرام و خونش مباح است. وظیفه هر مسلمانی است که کفار را امر به معروف و نهی از منکر بکند ولی به زعم حقیر اَهَمّ و اَقدَم از همه وجوهات و  مخارجات این جمعیت است که باید دانست از چه محل تأمین خواهد شد».</span> <span lang="FA"> </span><span lang="FA"><span lang="FA">آقای تاج المتکلمین: «بر ذوات محترم و علمای معظم واضح و لائح بل اظهر من الشمس است که در بادی امر مخارج هنگفتی متوجه این جمعیت خواهد شد که از موقوفات پیش بینی شده؛ علاوه برین، ملل اسلامی هر کدام به قدر وسع خودشان از کمک و مساعدت دریغ نخواهند فرمود. ولی تصور می رود که بعدها بتوانیم عوایدی بر کفار تحمیل بکنیم». </span><span lang="FA"> </span></span></span></span></span></font></font></span><span lang="FA"><font size="3"><font face="Times New Roman"><span lang="FA"> </span></font></font></span><span lang="FA"><font size="3"><font face="Times New Roman"><span lang="FA" /><span lang="FA">ابو عبید عصعص بن الناسور نماینده صحرای برهوت فرمودند: «وجوهی به عنوان خراج و جزیه به کفار تعلق می گیرد».</span><span lang="FA"> </span><span lang="FA"><span lang="FA">آقای سنّت الاقطاب گفتند: «در این صورت خدا دنیا را محض خاطر پنج تن آفریده و از پنج انگشت هر کسی یکی تعلق به سادات دارد و من که از ترکه و سلاسه ساداتم پس خمسش به من می رسد». </span><span lang="FA"> </span></span><span lang="FA"><span lang="FA">آقای عندلیب الاسلام: «از قراری که بنده زاده آقای سکان الشریعه که با وجود صغر سنّ از علوم منقول و معقول بهره ای کافی و شافی دارد و مدت پنج سال از عمرش را در بلاد کفار بسر برده و کتاب «زبدة النجاسات» را که اساس شریعت اسلام است تألیف کرده، می گفت در ینگی دنیا از اقلیم هفتم خیلی پول به هم می رسد».</span><span lang="FA"> </span><span lang="FA"><span lang="FA">آقای سکان الشریعه: «در ینگی دنیا که از اقلیم دوازدهم است مردمان پولدار زیاد دارد و هر کدام از آنها مسلمان بشوند البته واجب الحج خواهند بود. از این قرار می شود دسته ای قطاع الطریق سر راه مکه بگمارند تا آنها را لخت بکنند و در ضمن مأمورینی در تن آنها شپش بیندازند تا در روز عید اضحی [عید قربان] به خونبهای هر شپش که بکشند یک گوسفند در راه خدا قربانی بکنند. البته احوط است که دو گوسفند بکشند، چون هر چه باشد جدیدالاسلام هستند و اقوام آنها خاج پرست بوده اند. آنهایی که اسلام را نپذیرند باید خراج و جزیه به بیت المال مسلمین بپردازند وگرنه مالشان حلال، زن به خانه اش حرام و مهدورالدم هستند».</span><span lang="FA"> </span></span></span><span lang="FA"><span lang="FA">(کف زدن حضار)</span><span lang="FA"> </span><span lang="FA"><span lang="FA">قوت لایموت: «اگر به جای پول، سوسمار و موش صحرایی هم بدهند قبول می کنیم».</span><span lang="FA"> </span></span><span lang="FA"><span lang="FA">آقای تاج  المتکلمین: «البته. پس در این صورت مخالفتی نیست که مخارج این جمعیت از محل  موقوفات تأمین بشود. اما باید دانست آیا در بلاد کفار محل و موضوع  مخصوصی برای این جمعیت تخصیص داده شده که از پول حلال به دست آمده و در ضمن ملک غصبی نباشد؟»</span> <span lang="FA"> </span><span lang="FA"><span lang="FA">آقای عندلیب الاسلام: «این فقیر از دیرزمانی است که مترصد و مشغول تتبع و تفحص و تجسس و تحقیقات هستم. مخصوصاً بنده زاده آقای سکان الشریعه که از علوم منقول و معقول بهره ای کافی دارد و کتابی در آداب مبال رفتن و طهارت موسوم به «زبدة النجاسات» که اساس شریعت اسلام است تألیف کرده و شش سال از عمر شریفش را در بلاد کفار گذرانیده گفت که در شهر البرس».</span><span lang="FA"> </span></span></span></span><span lang="FA"> </span><span lang="FA">آقای سکان الشریعه: «بلی در شهر الباریس [پاریس] از بلاد افرنجیه محلی است که به آل ضیاء </span><span dir="ltr">Alesia</span><span dir="rtl" /><span lang="FA"><span dir="rtl" /> شهرت دارد و گویا این ضیاء نوه عمه مسلم بن عقیل بوده که یکی از کفار موسوم به سنان بن انس وی را دنبال و شترش را از عقب پی کرده و آن معصوم به بلاد افرنجیه گریخته و ظن قوی می رود که آن محل به نام آن بزرگوار معروف شده باشد. حقیر هم در کتاب «اختناق الشهدا» به این مطلب برخورده ام. البته باید اقدام مجدانه بشود تا مزار آن جنّت مکان خُلد آشیان را از چنگ کفار به در آوریم و مقرّ این جمعیت بنماییم که خیلی مناسب است».</span> <span lang="FA"> </span><span lang="FA"><span lang="FA">شیخ خرطوم الخائف نماینده وهابیها فرمودند: «من مخالف ساختمان هستم. چون اجداد ما زیر سیاه چادر با سوسمار و شیر شتر زندگی می کرده اند همه مسلمین باید همین کار را بکنند». </span><span lang="FA"> </span></span><span lang="FA"><span lang="FA">آقای عندلیب الاسلام: «چنانکه در حدیث آمده «التقیة دینی و دین ابائی» پس در ابتدا تقیه باید کرد تا بتوانیم بر کفار مسلط بشویم».</span><span lang="FA"> </span><span lang="FA"><span lang="FA">آقای سنّت الاقطاب: «در این صورت رقص هم به مصداق آیه شریفه کونوا قردة خاسئین جایز است، چه حق تعالی خود می فرماید که قر بدهید که خاصیت دارد. وانگهی از کوری چشم کفار، اسلام مذهب متجددی است. مگر خود حضرت در ١٣٠٠ سال پیش دور سنگ «حجر الاسود» رقص فکس تروت نکرد؟ چنانکه حالا هم حاجیها هِروَله [لِی لِی] می کنند؟»</span><span lang="FA"> </span></span></span><span lang="FA"><span lang="FA">آقای عندلیب الاسلام: «البته اینها بسته به پیشامد است تا جمعیت بعثة الاسلامیه چه صلاح بداند. عجالتاً این مذاکرات بی مورد است. خوبست آقای تاج مرامنامه این جمعیت را قرائت بفرمایند».</span><span lang="FA"> </span><span lang="FA"><span lang="FA">آقای تاج المتکلمین: «بر ذوات محترم و علمای معظم و بر همه مردمان دنیا از چین و ماچین و بلاد یأجوج و مأجوج تا جابلقاء و جابلسا که بلاد نسناس هاست و همه به زبان فصیح عربی متکلم هستند. مبرهن و آشکار است که کتاب سماوی ما مسلمین شامل همه معلومات دنیوی و اخروی است و هر کلمه آن صدهزار معنی دارد».</span><span lang="FA"> </span></span><span lang="FA"><span lang="FA">آقای سنت الاقطاب: «چنانکه اختراع همین هُتُل مُبین ها [اتوموبیل ها] از برکت هذا کتاب مبین قرآن بوده است».</span><span lang="FA"> </span><span lang="FA"><span lang="FA">آقای تاج المتکلمین: «نَعَم، علاوه بر فلسفه جات و حکمیات و موعظه جات و فَندیات [پندها] و معلومات دیگر، باید دانست که کتاب ما مسلمین دارای تعالیم و قوانین عملی است و باید بدین وسیله برتری آنر را به کفار نشان بدهیم».</span><span lang="FA"> </span></span></span></span><span lang="FA"><span lang="FA">عندلیب الاسلام: «اجازه بدهید توضیح بدهم. مقصود وجوب یک معلم عملی است، به قول فرنگی مآبها «برفسور» تا به تلامذه مسائل فقه و اصول از قبیل: تطهیر، حیض ونفاس، غسل جنابت، </span><span lang="FA">شکیات، سهویات، مبطلات، واجبات، مقدمات، مقارنات، استحاضه کثیره و قلیله و متوسطه و مخصوصاً آداب طهارت را عملاً نشان بدهد و به کفار تزریق بکند تا ملکه آنان گردد».</span><span lang="FA"> </span><span lang="FA"><span lang="FA">آقای تاج المتکلمین: «صحیح است. اما چون شرح اقدامات و عملیات این کاروان خیلی مفصل است و به طول انجامد لذا به ذکر چند نکته اکتفا می کنم تا آقایان عظام بدانند که وظیفه این جمعیت تا چه حد صعب و طافت فرسا است:</span><span lang="FA"> </span></span><span lang="FA"> </span><span lang="FA">اولاً - اجباری کردن لسان فصیح عربی و صرف و نحو آن به قدری که کفار قرآن را با  تجوید کامل و قواعد فصل و وصل و  علامات سجاوندی به زبان عربی تلاوت بکنند. اما اگر معنی آن را نفهمیدند عیبی ندارد، البته بهتر است که نفهمند.</span><span lang="FA"> </span><span lang="FA"> </span><span lang="FA">ثانیاً – خراب کردن همه ابنیه و عمارات کفار. چون بناهای آنها بلند و دارای چندین طبقه است و دور آن حصار نمی باشد، بطوری که چشم نامحرم از نشیب عورت خواتین را بر فراز بتوان دید و این خود کفر و زندقه است. مطابق مذهب اسلام اتاقها کوتاه و با گِل درست شود البته بهتر است زیرا این دنیای دون گذرگاه باشد و استحکام و دل بستن را نشاید. البته خراب کردن هر چه تیاتر، موزه، تماشاخانه، کلیسا، مدرسه و غیره هست از فرایض این جمعیت شمرده می شود».</span><span lang="FA"> </span></span><span lang="FA"><span lang="FA" /></p>
<p></span><span lang="FA" /><span lang="FA"><span lang="FA" /></span><span lang="FA"> </span><span lang="FA"><a href="http://www.parvizkhatibi.com/articles/tanz1.pdf">http://www.parvizkhatibi.com/articles/tanz1.pdf</a></span><span lang="FA" /><span lang="FA"><span lang="FA" /></span><span lang="FA"> </span></font></font></span>
</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://parvizkhatibi.com/tanz/?feed=rss2&amp;p=30</wfw:commentRSS>
		</item>
		<item>
		<title>VOA Interview</title>
		<link>http://parvizkhatibi.com/tanz/?p=29</link>
		<comments>http://parvizkhatibi.com/tanz/?p=29#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 02 Oct 2006 02:28:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>firoozehkj</dc:creator>
		
	<category>Tanz</category>
		<guid isPermaLink="false">http://parvizkhatibi.com/tanz/?p=29</guid>
		<description><![CDATA[:Firoozeh Khatibi guest at VOA Persian Round Table with You
(Watch the interview (Real Video  


]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>:Firoozeh Khatibi guest at <a href="http://www.voanews.com/persian/roundtable.cfm">VOA Persian Round Table with You</a></p>
<p>(<a href="http://www.parvizkhatibi.com/multimedia/voa.ram">Watch the interview (Real Video</a> <a href="http://www.parvizkhatibi.com/multimedia/khatibiv.ram" /> <a href="http://www.parvizkhatibi.com/multimedia/khatibiv.ram"></p>
<p /></a>
</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://parvizkhatibi.com/tanz/?feed=rss2&amp;p=29</wfw:commentRSS>
<enclosure url='http://www.voanews.com/real/voa/nenaf/pers/pers1730vbMON.ram' length='146' type='audio/x-pn-realaudio'/>
<enclosure url='http://www.voanews.com/real/voa/nenaf/pers/pers1730vbSUN.ram' length='146' type='audio/x-pn-realaudio'/>
<enclosure url='http://www.parvizkhatibi.com/multimedia/khatibiv.ram' length='51' type='audio/x-pn-realaudio'/>
<enclosure url='http://www.parvizkhatibi.com/multimedia/voa.ram' length='46' type='audio/x-pn-realaudio'/>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://parvizkhatibi.com/tanz/?p=28</link>
		<comments>http://parvizkhatibi.com/tanz/?p=28#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 25 Sep 2006 19:08:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>firoozehkj</dc:creator>
		
	<category>Tanz</category>
		<guid isPermaLink="false">http://parvizkhatibi.com/tanz/?p=28</guid>
		<description><![CDATA[
از دفتر خاطرات یک توریست فضایی&#8230;


 
شنبه 23 سپتامبر 2006 فضایی :
 
- امروز صبح وقتی از خواب پاشدم  و خواستم دندانهایم را مسواک کنم متوجه شدم که خمیر دندان در فضای اطاق خواب  سرگردان  است و  مدتی نزدیک به یک ساعت زمینی  طول کشید تا توانستم بالاخره با هزار زحمت آنرا بروی مسواکم بچسبانم  و با [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman"><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman"><font face="Times New Roman"><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman" /></span></strong><font face="Times New Roman"><font face="Times New Roman"><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman"></p>
<p align="right"><strong><span lang="FA" dir="rtl">از دفتر خاطرات یک توریست فضایی&#8230;</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"><br />
</span></strong></p>
<p><strong><span lang="FA" dir="rtl"><br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"> <br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl">شنبه 23 سپتامبر 2006 فضایی :<br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"> <br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl">- امروز صبح وقتی از خواب پاشدم  و خواستم دندانهایم را مسواک کنم متوجه شدم که خمیر دندان در فضای اطاق خواب  سرگردان  است و  مدتی نزدیک به یک ساعت زمینی  طول کشید تا توانستم بالاخره با هزار زحمت آنرا بروی مسواکم بچسبانم  و با هزار و یک زحمت دندانهایم را مسواک کنم.  قبل از اینکه صبحانه ام را که از سه لوله پلاستیکی شامل پوره پرتقال – موز و یک تخم مرغ مریخی با زرده سبز رنگ  تشکیل میشد  از توی پستانک های مخصوص بمکم  چند بار توی اطاقم پشتک و وارو زدم  چون فکر کردم باید از تمام دقایق این فضانوردی 25 میلیون دلاری استفاده کنم.<br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"> <br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"> شنبه ..همانروز ..چند دقیقه بعد&#8230;<br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl">یک خورده دمغم&#8230;اینها قول داده بودند من از پنجره اطاقم &#8220;ماه &#8221; را ببینم ولی هرچی نگاه میکنم  چیزی نمیبینم جز سیاهی و سیاهی .. &#8220;آی پادمو&#8221; روشن میکنم صدای حزن آلود حمیرا توی گوشی فضایی ام میپیچه &#8230;&#8221;پشیمانننننننممممم&#8221;&#8230;<br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"> <br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"> <br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl">شنبه بعد ازظهر همان روز&#8230;<br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"> <br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl">حوصله ام پاک سر رفته ..نه تلفنی – نه دوستی – نه فروشگاهی –  نه رستوران دم آبی ..نه چیزی که آدم بتونه وقتی برگشت پزشو به این و اون بده &#8230;پرنده پر نمیزنه !!  اصلا این بالا زمان خیلی دیر میگذره.  پا میشم چند بار دیگه  جفتک چارگوش بازی میکنم.  از توی پنجره به فضای لایتناهی خیره میشم&#8230;<br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"> <br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"> <br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl">شنبه شب ..همان روز<br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"> <br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl">کم کم دارم عاصی میشم.  از اینهمه بیکاری حوصله ام سر رفته. کاشکی بجای کامپیوتر گلدوزی یاد گرفته بودم !!! تنها دلخوشیم اینه که توی &#8220;زمان صفر&#8221; قرارگرفته ام و حداقل پوستم از این همه فشار روحی چروک نمیشه! در ضمن یک سرگرمی دیگه هم دارم که اونم نوشتن همین چرت و پرت های فضاییه. البته اگر مداد از کاغذ فرار نکنه و جوهر از خودنویس بیرون نزنه &#8230;<br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl">شنیدم رو زمین مردم سرو دست میشکنن که بدونن اینجا چه خبره&#8230;هاه&#8230;اگه بدونن &#8230;کاشکی میتونستم  یک درصدی  از پولمو پس بگیرم!!<br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"> <br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"> <br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"> <br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl">..نصف شب همانروز&#8230;<br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"> <br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl">خوابیدن توی بی وزنی و  لباس فضانوردی هم از اون کاراست ها&#8230; آخه زن&#8230;آبت نبود ..نونت نبود&#8230;اینکارات چی بود؟  حالا مگه اونهمه سفر چین و ماچین – هتل های درجه یک اروپا و آمریکا و آفریقا – خانه ساحلی بورابورا – قصر مسکونی ایتالیا - زیردریایی تفریحی اقیانوس هند چش بود که باید میومدی اینجا؟<br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl">خوشی زیر دلت زده بود؟  توکه  هرچی میخواستی داشتی ..هرچی  دلت خواست خریدی و خوردی و پوشیدی بس نبود؟  باید میومدی اینجا که حالا بیخوابی به سرت بزنه؟ صدای تیک تیک ساعتم نمیآد که اقلا اونو بشمرم&#8230;<br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl">دلمو به خاطره روزهای پیش خوش میکنم &#8230;موقع پرواز ..اونوقتی که کره زمین مثل یک توپ بازی آبی و کوچولو زیرپاهام کوچیک و کوچیک و کوچیکتر میشد.<br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl">هم خودش کوچیکتر میشد هم مشکلاتش!!!<br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl">البته من که خودم مشکلی ندارم جز دوری شما!! اما خوب اون بیچاره های توی آفریقا و آسیا رو میگم که یا گشنگی میکشن و یا به حقوقشون تجاوز میشه&#8230;<br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl">اما از این بالا &#8230;همه چیز بی اهمیته &#8230;بخصوص برای من که هروقت میخوام غلت بزنم یکساعت طول میکشه..البته یک ساعت زمینی..چون اینجا که زمان وجود نداره&#8230;<br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"> <br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"> <br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl">یکشنبه صبح&#8230;شب .. نمیدونم اینجا همیشه تاریکه&#8230;.<br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"> <br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl">امروز از مرکز زمین یک تلفن داشتم&#8230;راه دورترین تلفن راه دوری بود که تا حالا داشتم و بخودم بالیدم&#8230;از اینکه اولین زنی هستم که تلفن به این راه دوری بهش زده شده&#8230;&#8221;اسکات&#8221; بود از مرکز فضایی جانسون &#8230;. یک دوست واقعی ..!!! بخصوص توی این شرایط بیوزنی و بیدوستی اینجا&#8230;.<br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl">اسکات میخواد از تجربیاتم در فضا بدونه و میپرسه : خوب امروز چه کارها کردی؟ جفتک چارگوش بازی کردی؟ غش غش میخندم&#8230;آب دهنم تو فضا سرازیر میشه &#8230;بهش میگم که این یک تجربه فراموش نشدنیه&#8230;میگه : &#8220;چی&#8221;؟ میگم &#8220;هیچی&#8221; ..یعنی &#8220;جفتک چارگوش فضایی&#8221;.. میگه مردم میلیون میلیون &#8220;بلاگ&#8221; های تورو روی سایت اینترنتی ات  میخونن&#8230;از شوق اشکم سرازیر میشه&#8230;اشکمم میره بغل آب دهنم ..من ملق زدنشونو و قاطی شدنشونو تماشا میکنم&#8230;وای که چه تماشاییه&#8230;<br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl">یاد یکی از مثل های ملانصرالدین معروف میفتم &#8230; همونی که ملا بخودش سیخ میزد و میگفت &#8220;آخ&#8221;!!!<br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl">البته این از اون سری  داستانهایی بود که شبا تو عالم بچگی &#8230;موقع تماشا کردن ستاره ها از توی پشه بند..رو پشتبون خونه مون تو تهرون مادر بزرگ برامون تعریف میکرد&#8230;خیلی دلم میخواد بدونم ملانصرالدین واقعی بود یا خیالی؟<br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"> <br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"> <br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl">یکشنبه &#8230;چند وقت بعد..نمیدونم کی&#8230;<br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"> <br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl">دیگه میخوام از دست این  تاریکی و تنهایی گیسامو دونه دونه بکنم&#8230;اما &#8230;دستم به توی حباب فضانوردی نمیرسه &#8230;عین یک عروسک بادی تو اطاق شناورم&#8230;  ازماه هم هنوز خبری نیست&#8230;. ایکاش به حرف عمه جان پیره گوش کرده بودم و میرفتم تو کوههای فشم&#8230;اونجا بهتر میشد ماهو دید&#8230;ولی خوب &#8230;فعلا که راه پس  وپیش ندارم..باید بسوزم و بسازم&#8230; مسله اینه که من اولین زن ایرانی هستم که به فضا رفته ..همین مهمه&#8230;بقیه اش مهم نیست&#8230;کاشکی یک سوزن نخ داشتم اون پرچمی رو که از سردستم کندنو دوباره میدوختم به لباسم&#8230;<br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"> <br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"> <br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl">یکشنبه&#8230;تو خواب و بیداری&#8230;<br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"> <br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl">اسکات بازم زنگ زد.. میگفت چند تا دختر از ایران  که  شدیدا  تحت تاثیر سفرفضایی من قرار گرفته اند . بخودم میگم &#8220;حسابی معروف شدما&#8221; ..اسکات میگه:  میخوان بدونن:   &#8221;به خدا نزدیک تر شدن چه حالی داره &#8221; &#8230;<br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl">میگم : &#8220;اسکات جان&#8221;&#8230;خدا چیه؟ من ماه رو هم هنوز ندیدم&#8230; اما جلوی زبونمو میگیرم نمیخوام این تنها تلفن کننده رو هم از دست بدم&#8230;<br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"> <br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"> <br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl">یکشنبه&#8230;.نمیدونم کی<br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"> <br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl">دیگه بکل کلافه شدم&#8230;شب ..شب&#8230;بازم شب&#8230;یکبار وسط شب یک ستاره ی پرنور از توی پنجره به چشمم خورد&#8230;با هزار زحمت بطرف پنجره شنا کردم ..اما وقتی بهش رسیدم دیدم چراغ نوک موشکه  که توی ایستگاه فضایی پارک کرده.<br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl">اعصابم خورد شد&#8230;فکر کنم اقلا نصف پولمم پس بگیرم کافیه&#8230;فعلا باید دندون روجگر بگذارم وگرنه ممکنه همینجا ولم کنن خودشون برگردن زمین&#8230;<br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl">این افکار..این افکار مالیخولیایی همش بر اثر بیوزنی است&#8230;بهتره کنار بذارمشون..به گلدوزی ادامه میدم&#8230;گلدوزی فضایی بدون نخ و سوزنم عشقی داره..<br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl">از توی پنجره  دو تا ماه و سه تا خورشید بغل هم از دور دست توجهم رو جلب میکنه  .از خودم میپرسم &#8221; چند میلیون دلار میشه داد که رفت اونجا؟&#8221;<br />
</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"> <br />
</span></strong><br />
 </p>
<p> </p>
<p></font></span></strong></font> </p>
<p></font></font></font></span></strong></font></span></strong>
</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://parvizkhatibi.com/tanz/?feed=rss2&amp;p=28</wfw:commentRSS>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://parvizkhatibi.com/tanz/?p=8</link>
		<comments>http://parvizkhatibi.com/tanz/?p=8#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 21 Aug 2006 16:05:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>firoozehkj</dc:creator>
		
	<category>Tanz</category>
		<guid isPermaLink="false">http://parvizkhatibi.com/tanz/?p=8</guid>
		<description><![CDATA[
 جای دوست …؟!!!
نوشته فیروزه خطیبی
با دریافت خبر تشکیل انجمن عنتران در شرق عنترستان ینگه دنیایی آمریکا ماهم در غرب و در عنترستان لس آنجلس به این نتیجه رسیدیم که در میان جمع &#8220;بنگاه های شادمانی ماهواره ای&#8221; – &#8220;عنتراللهی های دو آتشه&#8221; –  &#8220;انجمن عنترهای گشنگی کشیده در مبارزات روزه گیری علیه رژیم &#8220;(که تعداد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote><p><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman"></p>
<p style="line-height: 14.4pt; text-align: right" align="right"><span dir="rtl" /><strong><span lang="FA" dir="rtl" style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span lang="FA" dir="rtl" style="font-size: 11pt; font-family: 'Times New Roman'; mso-bidi-language: FA; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US"> <span lang="FA" dir="rtl" style="font-size: 11pt; font-family: 'Times New Roman'; mso-bidi-language: FA; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US">جای دوست …؟!!!</span></span></span></strong></p>
<p style="line-height: 14.4pt; text-align: right" align="right"><strong><span lang="FA" dir="rtl" style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><span lang="FA" dir="rtl" style="font-size: 11pt; font-family: 'Times New Roman'; mso-bidi-language: FA; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US">نوشته فیروزه خطیبی</span></span></strong></p>
<p style="line-height: 14.4pt; text-align: right" align="right"><strong><span lang="FA" dir="rtl" style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA">با دریافت خبر تشکیل انجمن عنتران در شرق عنترستان ینگه دنیایی آمریکا ماهم در غرب و در عنترستان لس آنجلس به این نتیجه رسیدیم که در میان جمع &#8220;بنگاه های شادمانی ماهواره ای&#8221; – &#8220;عنتراللهی های دو آتشه&#8221; –  &#8220;انجمن عنترهای گشنگی کشیده در مبارزات روزه گیری علیه رژیم &#8220;(که تعداد آنها به اندازه انگشتان دست یک عنتر بی انگشت است ) – &#8220;انجمن عنتران و سوداگران سیلیکون ولی برای ایجاد ارتباط با عنتران داخل عنترستان  &#8221; –&#8221; مبارزان راه پول درآوردن به قیمت آزادی وحقوق کل عنترها&#8221; - &#8220;انجمن حمایت از تجاوز بوزینه ها به  دمکراسی درعنترستان  &#8221; – &#8220;انجمن  عنترهای فرصت طلب و اصلاح طلبان عنتر &#8221; جای انجمن و در کنار آن  نشریه وزینی چون &#8220;عنترنامه&#8221; خالی بود.</span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl" style="font-size: 11pt; mso-bidi-language: FA"><br />
<strong>با تبریک و تسلیت همزمان  بشما قول میدهم که  در یافتن صفات ممیزه  فرصت طلبی – گزافه گویی –فسق و فجور – خودستایی – حسادت – زورگویی – هوچی گری وکلاشی  در این دیار هرگز مایوس نخواهید شد و صفات برجسته بی هنری – بی اطلاعی –  سوء ظن و شکاکی – افشاگری و گندم نما و جو فروشی انجمن عنتران دیار شما هرگز به گرد پای اعضای جامعه عنتران  لس آنجلس هم نخواهد رسید.</strong><br />
<strong>با تشکیل انجمن عنتران و توسعه آن به جامعه عنتران لس آنجلس بزودی انجمن عنتران به ابعاد تازه ای از زشت گویی  - جاه طلبی – اجحاف - نان را به نرخ روزخوردن – کلاشی و زراندوزی خواهد رسید که در نتیجه آن-  کل جامعه عنتران در سراسر جهان از اثرات آن انگشت حیرت به دندان خواهد گزید.</strong><br />
<strong>تا امروز این جامعه - عنتر لوطی مرده ای بیش نبود ..اما از این  پس  با  کجکاری و بیفکری های  انجمن عنتران دیار شما میتواند به  قعرفسق و فجور و هوچی گری رسیده و در بالاترین مراتب  انهدام عنتریت  نشسته و از همانجا به ریش عنترهای بی عرضه این پایین بخندد و به اشاره ای جای دوست و دشمن را نشان دهد&#8230;</strong></span></strong><span dir="ltr" /><span dir="ltr" /><br />
</font></span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"><font face="Times New Roman"> </font></span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"> </span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl" /></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"> </span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"> </span></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl" /></strong><strong><span lang="FA" dir="rtl"> </p>
<p></span></strong></p></blockquote>
<p> 
</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRSS>http://parvizkhatibi.com/tanz/?feed=rss2&amp;p=8</wfw:commentRSS>
		</item>
	</channel>
</rss>
