از دفتر خاطرات یک توریست فضایی…


 
شنبه 23 سپتامبر 2006 فضایی :
 
- امروز صبح وقتی از خواب پاشدم  و خواستم دندانهایم را مسواک کنم متوجه شدم که خمیر دندان در فضای اطاق خواب  سرگردان  است و  مدتی نزدیک به یک ساعت زمینی  طول کشید تا توانستم بالاخره با هزار زحمت آنرا بروی مسواکم بچسبانم  و با هزار و یک زحمت دندانهایم را مسواک کنم.  قبل از اینکه صبحانه ام را که از سه لوله پلاستیکی شامل پوره پرتقال – موز و یک تخم مرغ مریخی با زرده سبز رنگ  تشکیل میشد  از توی پستانک های مخصوص بمکم  چند بار توی اطاقم پشتک و وارو زدم  چون فکر کردم باید از تمام دقایق این فضانوردی 25 میلیون دلاری استفاده کنم.
 
 شنبه ..همانروز ..چند دقیقه بعد…
یک خورده دمغم…اینها قول داده بودند من از پنجره اطاقم “ماه ” را ببینم ولی هرچی نگاه میکنم  چیزی نمیبینم جز سیاهی و سیاهی .. “آی پادمو” روشن میکنم صدای حزن آلود حمیرا توی گوشی فضایی ام میپیچه …”پشیمانننننننممممم”…
 
 
شنبه بعد ازظهر همان روز…
 
حوصله ام پاک سر رفته ..نه تلفنی – نه دوستی – نه فروشگاهی –  نه رستوران دم آبی ..نه چیزی که آدم بتونه وقتی برگشت پزشو به این و اون بده …پرنده پر نمیزنه !!  اصلا این بالا زمان خیلی دیر میگذره.  پا میشم چند بار دیگه  جفتک چارگوش بازی میکنم.  از توی پنجره به فضای لایتناهی خیره میشم…
 
 
شنبه شب ..همان روز
 
کم کم دارم عاصی میشم.  از اینهمه بیکاری حوصله ام سر رفته. کاشکی بجای کامپیوتر گلدوزی یاد گرفته بودم !!! تنها دلخوشیم اینه که توی “زمان صفر” قرارگرفته ام و حداقل پوستم از این همه فشار روحی چروک نمیشه! در ضمن یک سرگرمی دیگه هم دارم که اونم نوشتن همین چرت و پرت های فضاییه. البته اگر مداد از کاغذ فرار نکنه و جوهر از خودنویس بیرون نزنه …
شنیدم رو زمین مردم سرو دست میشکنن که بدونن اینجا چه خبره…هاه…اگه بدونن …کاشکی میتونستم  یک درصدی  از پولمو پس بگیرم!!
 
 
 
..نصف شب همانروز…
 
خوابیدن توی بی وزنی و  لباس فضانوردی هم از اون کاراست ها… آخه زن…آبت نبود ..نونت نبود…اینکارات چی بود؟  حالا مگه اونهمه سفر چین و ماچین – هتل های درجه یک اروپا و آمریکا و آفریقا – خانه ساحلی بورابورا – قصر مسکونی ایتالیا - زیردریایی تفریحی اقیانوس هند چش بود که باید میومدی اینجا؟
خوشی زیر دلت زده بود؟  توکه  هرچی میخواستی داشتی ..هرچی  دلت خواست خریدی و خوردی و پوشیدی بس نبود؟  باید میومدی اینجا که حالا بیخوابی به سرت بزنه؟ صدای تیک تیک ساعتم نمیآد که اقلا اونو بشمرم…
دلمو به خاطره روزهای پیش خوش میکنم …موقع پرواز ..اونوقتی که کره زمین مثل یک توپ بازی آبی و کوچولو زیرپاهام کوچیک و کوچیک و کوچیکتر میشد.
هم خودش کوچیکتر میشد هم مشکلاتش!!!
البته من که خودم مشکلی ندارم جز دوری شما!! اما خوب اون بیچاره های توی آفریقا و آسیا رو میگم که یا گشنگی میکشن و یا به حقوقشون تجاوز میشه…
اما از این بالا …همه چیز بی اهمیته …بخصوص برای من که هروقت میخوام غلت بزنم یکساعت طول میکشه..البته یک ساعت زمینی..چون اینجا که زمان وجود نداره…
 
 
یکشنبه صبح…شب .. نمیدونم اینجا همیشه تاریکه….
 
امروز از مرکز زمین یک تلفن داشتم…راه دورترین تلفن راه دوری بود که تا حالا داشتم و بخودم بالیدم…از اینکه اولین زنی هستم که تلفن به این راه دوری بهش زده شده…”اسکات” بود از مرکز فضایی جانسون …. یک دوست واقعی ..!!! بخصوص توی این شرایط بیوزنی و بیدوستی اینجا….
اسکات میخواد از تجربیاتم در فضا بدونه و میپرسه : خوب امروز چه کارها کردی؟ جفتک چارگوش بازی کردی؟ غش غش میخندم…آب دهنم تو فضا سرازیر میشه …بهش میگم که این یک تجربه فراموش نشدنیه…میگه : “چی”؟ میگم “هیچی” ..یعنی “جفتک چارگوش فضایی”.. میگه مردم میلیون میلیون “بلاگ” های تورو روی سایت اینترنتی ات  میخونن…از شوق اشکم سرازیر میشه…اشکمم میره بغل آب دهنم ..من ملق زدنشونو و قاطی شدنشونو تماشا میکنم…وای که چه تماشاییه…
یاد یکی از مثل های ملانصرالدین معروف میفتم … همونی که ملا بخودش سیخ میزد و میگفت “آخ”!!!
البته این از اون سری  داستانهایی بود که شبا تو عالم بچگی …موقع تماشا کردن ستاره ها از توی پشه بند..رو پشتبون خونه مون تو تهرون مادر بزرگ برامون تعریف میکرد…خیلی دلم میخواد بدونم ملانصرالدین واقعی بود یا خیالی؟
 
 
یکشنبه …چند وقت بعد..نمیدونم کی…
 
دیگه میخوام از دست این  تاریکی و تنهایی گیسامو دونه دونه بکنم…اما …دستم به توی حباب فضانوردی نمیرسه …عین یک عروسک بادی تو اطاق شناورم…  ازماه هم هنوز خبری نیست…. ایکاش به حرف عمه جان پیره گوش کرده بودم و میرفتم تو کوههای فشم…اونجا بهتر میشد ماهو دید…ولی خوب …فعلا که راه پس  وپیش ندارم..باید بسوزم و بسازم… مسله اینه که من اولین زن ایرانی هستم که به فضا رفته ..همین مهمه…بقیه اش مهم نیست…کاشکی یک سوزن نخ داشتم اون پرچمی رو که از سردستم کندنو دوباره میدوختم به لباسم…
 
 
یکشنبه…تو خواب و بیداری…
 
اسکات بازم زنگ زد.. میگفت چند تا دختر از ایران  که  شدیدا  تحت تاثیر سفرفضایی من قرار گرفته اند . بخودم میگم “حسابی معروف شدما” ..اسکات میگه:  میخوان بدونن:   ”به خدا نزدیک تر شدن چه حالی داره ” …
میگم : “اسکات جان”…خدا چیه؟ من ماه رو هم هنوز ندیدم… اما جلوی زبونمو میگیرم نمیخوام این تنها تلفن کننده رو هم از دست بدم…
 
 
یکشنبه….نمیدونم کی
 
دیگه بکل کلافه شدم…شب ..شب…بازم شب…یکبار وسط شب یک ستاره ی پرنور از توی پنجره به چشمم خورد…با هزار زحمت بطرف پنجره شنا کردم ..اما وقتی بهش رسیدم دیدم چراغ نوک موشکه  که توی ایستگاه فضایی پارک کرده.
اعصابم خورد شد…فکر کنم اقلا نصف پولمم پس بگیرم کافیه…فعلا باید دندون روجگر بگذارم وگرنه ممکنه همینجا ولم کنن خودشون برگردن زمین…
این افکار..این افکار مالیخولیایی همش بر اثر بیوزنی است…بهتره کنار بذارمشون..به گلدوزی ادامه میدم…گلدوزی فضایی بدون نخ و سوزنم عشقی داره..
از توی پنجره  دو تا ماه و سه تا خورشید بغل هم از دور دست توجهم رو جلب میکنه  .از خودم میپرسم ” چند میلیون دلار میشه داد که رفت اونجا؟”